قهرمان ميرزا عين السلطنه
1564
روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى )
پنجاه نفر توپچى ، پنجاه نفر سرباز هم متعاقب من حركت كند . براى اين اختلافات دويست نفر سرباز و توپچى در شهر حاضر داريم ، در اين مواقع محتاج به معطلى نيست . عرض كردم حكم همين است و مطلب تمام . فرمودند بلى . عرض كردم پس مرخص فرمائيد تا عصر حركت كنم . بيرون آمده حمام رفتم . خيالات بسيارى كردم و مصمم حركت گرديدم . فورا ميرزا يحيى را با آبدارى مختصرى با عباسقلى سلطانيه روانه كردم . شش اسب چاپارى هم خبر كرده مرخصى ميرزا نصر الله خان را هم گرفتم ، چون سال گذشته هم همراه بود . عصر دو ساعت به غروب مانده حركت كرديم . سلطانيه از نوكرها چنگيز خان - على رضا خان - قاسم بيك جلودار همراه بودند . اسب من خوب بود اما تكان شديدى در تاخت مىداد . مغرب نزديك المكى « 1 » رسيديم . پياده شده نماز كردم . قدرى تاخت كرديم . قاسم بيك يك مرتبه بهشدت سخت زمين خورد . لهذا تاخت را موقوف كرديم . يك ساعت و نيم از شب رفته سلطانيه ، وارد پشتبام سيفعلى خان شديم . خودش در ابهر است ، برادرش بود . سلطانيه شب سرد بود . با ميرزا نصر الله خان از شباهت سفر پارسال و امسال با همديگر صحبت مىكرديم تا شام آوردند و بعد استراحت شد . زنجان و كوفه چهارشنبه 15 - سردسته سوار اسب كهرى شدم . از اسب قراكهر سال قبل جويا شدم گفتند جراحباشى كه براى معالجهء مير فتح الله مىرفت سوار شد . همه را به تاخت مىرفتم . مثل پارسال خام نبودم و خسته نشدم . سه ساعت كشيد تا به قريهء هيدج رسيدم . زود اسب حاضر شده فرصت به آمدن غلامرضا و ساير ملاهاى هيدج نداده سوار شديم . توپچى و سرباز از سلطانيه گذشته بود . گفتم شب را در خرمدره توقف كنند ، فردا ابهر برسند كه خيلى خسته نشده باشند . دو ساعت كشيد تا به ابهر رسيديم . خانهء نايب الحكومه را هم بلد نبودم . قزاقى رسيده سلامى داد و جلو افتاد راهنمائى كرد . از كوچه باغها گذشته تا به خانهء نايب الحكومه رسيديم . وارد حياط شده نوكرها به هم نگاهى كرده دو نفرى بهسمت بالاخانه دويدند . ما هم از دنبال آنها از اطاق اول به اطاق دوم ، از اطاق دوم به اطاق سيم . يك مرتبه مسعود الملك ، ابراهيم خان ، ميرزا ضياء كه
--> ( 1 ) - المكى - از دهستانهاى سلطانيه بخش مركزى شهرستان زنجان .